بانوی دریا

خرید بک لینک
به آسودگی اهی کشیدم و او دوباره شروع کرد.میدانی چرا اغلب مردم در اطراف و اکناف جهان پرسه می زنند بدون انکه از چیزهایی که می بینند شگفت زده شوند سرم را به علامت نفی تکان دادم در همان حال که به تخم مرغ اش نمک می زد گفت چون جهان به یک عادت تبدیل شده است هیچ کس جهان را باور نمی کرد اگر سال ها به ان عادت نکرده بود این را می توان در کودکان دید ان ها چنان تخت تاثیر همه ی چیزهایی که در اطراف خود می بینند قرار می گیرند که نمی توانند چشم های خود را باور کنند به این دلیل است که به اینجا و انجا اشاره می کنند و درباره ی هر چیزی که می بینند سوال می کنند این قضیه در مورد ما بزرگ ها فرق می کند ما همه چیز را ان قدر دیده ایم که واقعیت را بدیهی می دانیم بخشی از رمان فلسفی راز فال ورق نوشته ی یوستین گوردر....کتابی بسیار زیبا و جذاب که از کتاب خانه گرفتم...داستان حول اتفاقات زندگی یک پسر که به همراه پدرش راهی طولانی را برای پیدا کردن مادرش که ان ها را ترک کرده است می چرخد...مجذوب دیالوگ های فوق العاده ی شخصیت های داستان و توصیف و فضا سازی منحصر به فرد این رمان شدم...از خواندنش لذت بردم...مطالعه ی این بانوی دریا...

ما را در سایت بانوی دریا دنبال می‌کنید

برچسب: راز فال ورق رمان فلسفی, نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 0:05

عقیده دارم در زندگی زخم هایی وجود دارد که هیچ زمانی خوب نمی شوند...ولی معتقدم همه ی این زخم های دردناک و عمیق روزی کهنه خواهند شد...ممکن است این روز دیر باشد یا زود ولی حتما روزی وجود دارد که زخم های عمیق را کهنه می کند...طوری که دردش کم تر حس شود...روزی وجود دارد که با فکر کردن به این زخم ها نه بغض می کنیم و نه اشک در چشمان مان حلقه می زند...تنها با بی حوصلگی تلخی از کنارشان خواهیم گذشت...روزی شهامت آن را پیدا خواهیم کرد که چشمانمان را روی تلخ ترین دردها ببندیم و ادامه دهیم... یاد دارم مطلبی را خوانده بودم که فقیری سه پرتقال داشت اولی را پوست کند پوسیده بود دومی را پوست کند پوسیده بود بلند شد چراغ را خاموش کرد و سومی را خورد در ادامه ی این مطلب نوشته شده بود گاه باید چشمانمان را روی برخی چیزها ببندیم تا بتوانیم زندگی کنیم...فکر می کنم این متن به نظرم درباره ی بی تفاوت شدن تدریجی ما نسبت به آن ها شباهت داشته باشد... در کلاس زیست صحبتی درباره ی این شد که دردها(درد های ناشی از آسیب بافت ها)عادت پذیر نیستند و معلم هم گفت اگر دردی را راحت تر تحمل کردیم به دلیل بی تفاوت شدن ما نسبت ان د بانوی دریا...

ما را در سایت بانوی دریا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 0:05

داستان های اتللو و هملت را از کتاب داستان های شکسپیر خواندم و مشتاق خواندن ادامه ی داستان های آن هستم...نکته ی جذاب این دو داستان این بود که با وجود خیانت ها و زشتی هایی که در فضای داستان وجود داشت عشق سرجای خود استوار بود در این دو داستان شکسپیر ایستادگی عشق به مفهوم خود با وجود تمام بدی هایی که در داستان رخ داد و خیانت هایی که شد قابل تحسین است...!فکر می کنم داستان ها بخاری برخاسته از ذهن نویسنده هستند و استواری و ایستادگی مفهومی مانند عشق در این دو داستان حاکی از پایبندی نویسنده به امری اساسی است.برای مثال: در داستان اتللو:زمانی که اتللو بر اساس دسیسه ی رودریگو به خیانت همسرش اطمینان پیدا می کند...می خوانیم:اتللو زانو زد و با محبت بسیار لب های دزدمونا را بوسید.بار دیگر آرام و مهربان بود...و پس از این همسر خود را کشت... در داستان هملت:پس از زمانی که شاه(پدر هملت) توسط همسر و برادرش کشته شد و روح پدر هملت خواستار انتقام از عموی حملت(برادر شاه سابق) توسط هملت بود گفت:به هر ترتیب که انتقام می گیری به هوش باش که ذهن و روحت را به آزار مادرت نیالابی.کیفر او را به خدا واگذار... قلب هملت از بانوی دریا...

ما را در سایت بانوی دریا دنبال می‌کنید

برچسب: داستان های شکسپیر,داستان های شکسپیر انگلیسی,داستان های عاشقانه شکسپیر, نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 0:05

صفحه بندی